تبليغاتX
کافه خالی

کافه خالی

احساس می کنم ، این شعرو در جواب ترانه ای نوشتم که شهرام شکوهی در رابطه با عشق لیلا و مجنون نوشته بود، وقتی مجنون دیگر برای لیلا مجنون نبود، اما مجنون من مجنون تر از دیروزه ....

دنیای من بعد از تو ، نابوده

نمی دونی دلم ئلواپست بوده

باید بفهمی ، مرد این خونه

تا پای جونش عاشقت بوده

من بی قرارم و تو خونسردی

انگار نه انگار عاشقم کردی

تنهام نذار، این جاده بن بسته

این جاده با تنهایی، هم دسته

عشقو تو قلبت مومیایی کن

تا بغض این دیوونه نشکسته

اشک های ما هم سن بارونه

این گریه سهم هر دوتامونه

با من بمون شیرین ترین لیلا

فرهاد تو بدجوری مجنونه

ترکم نکن بی تو نمی تونم

من زندگیم و به تو مدیونم

من بی تو احساس بدی دارم

من بی تو من بی تو من بی تو

حرفشم نزن ؛ جونم ...

" کی آمین"

+ نوشته شده در 3:51 بعد از ظهر توسط امین |


هم سان تو ، که را دوست می داشتم ...

ای سایه ی محبوب ؟

به خود کشیدمت،

در خود کشیدمت

و از آن دم ،

خود سایه ای گشتم همخون تو.

از آن رو

که چشمم پند شنو نیست

عادت کرده ام

از خود بی خود به تو بنگرم ؛

تو برای او همواره

آن " جز من " جاودانی بودی

آه ،این چشم ، طاقتم را طاق می کند .


برچسب‌ها: آنکه می خواهد, روزی آذرخشی برافروزد, باید که دیری ابر باشد

+ نوشته شده در 3:18 قبل از ظهر توسط امین |


پشت دریا شهری است ....

داشتم دنباله جمله واسه انتهای نشریه " روشنفکر " می گشتم، یه شعری از سهراب به ذهنم رسید، اونو سریع یادداشت کردم و برای بچه های نشریه بردم، یکی از بچه ها گفت : « یادمه این شعرو اصفهانی تو یکی از آلبوماش خونده بود» ، در آن تصمیم گرفتم برم و اون آلبومو بعد مدتها گوش بدم، به چیزه جالبی رسیدم، همه اتفاقات امروزمو توی این آلبوم شنیدم ....  شما رو هم شریک می کنم.

امروز سالگرد دکتر علی اسدی لاری بود، سعید متنی رو آماده کرده بود و به عنوان اعلامیه به درو دیوار دانشکده به عنوان یادبود برای دکتر زده بود ؛ که داخل اون از اخلاق مداری دکتر گفته بود. ریحانه حسینی دبیر انجمن گفت : « دکتر عطایی گفته که اگه این جمله که تو این نامه است حرف انجمن علمی است، باید اسمتون بخوره زیرش و مسئولیت این نوشته رو برعهده بگیرین»، به ریحانه گفتم مسئولیتش با من ، توی این برگه نوشته استاد اخلاق سرلوحه زندگیش بود، دکتر عطایی یا هر کس دیگه ای ادعایی غیر این داره، بیاد از خودش اخلاقیات رو کنه .... اگه مردین ... نمی خوام توهین کنم ولی حداقل از ایشون چیزی ندیدم ....

 

این ترک آلبوم منو یاد این حادثه مینداخت، برای دکتر اسدی لاری :

 

به یادت داغ بر دل می نشانم ، ز دیده خون به دامن می فشانم

چو نی گر نالم از سوز جدایی، نیستان را به آتش می کشانم

به یادت ای چراغ روشن من، ز داغ دل بسوزد دامن من

ز بس درد گل یادت شکوفاست، گرفته بوی گل پیراهن من

همه شب خواب بینم، خواب دیدار، دلی دارم دلی بی تاب دیدار

تو خورشیدی و من شبنم چه سازم، نه تاب دوری و نه تاب دیدار

سری داریم و سودای غم تو ، پری داریم و پروای غم تو

غمت از هرچه شادی دل گشاتر، دلی داریم و دریای غم تو

 

اتفاق عجیبی امروز برام افتاد، یکی از این سگ های دانشگاه که مختص پاچه گیری دانشجویان بود، امروز علاقه شدیدی به پاچه بنده از خودشان نشان دادند، این که گفتم طنز بود، از طرفی چیزهایی از بچه های دانشگاه راجع به اتفاقات داخل دانشگاه شنیدم که همه اینها دله آدمو به درد می آورد، که کار ما به جایی رسیده که برای اعاده حقوق حقه و عادی خودمون باید به در و دیوار بزنیم، که شاید کسی به دادمون برسه ....

از غم دوست در این میکده فریاد کشم

دادرس نیست که در هجر رخش داد کشم

داد و بیداد که در محفل ما رندی نیست

که برش شکوه برم، داد ز بیداد کشم

 

این ترک این آلبوم منو یاد این روزهای بی دادرسی انداخت، برای روزی که شاید بیاید :

 

شب سردیست و من افسرده ؛ راه دوریست و پایی خسته

تیرگی هست و چراغی مرده ؛ می کنم تنها از جاده عبور

دور ماندن ز من ادم ها، سایه ای از سر دیوار گذشت

غمی افزود مرا بر غم ها

فکر تاریکی و این ویرانی، بی خبر آمد تا با دل من

قصه ها ساز کند پنهانی

نیست رنگی که بگوید با من اندکی صبر سحر نزدیک است

هر دم این بانگ برآرم از دل ، وای این شهر چقدر تاریک است

خنده ای کو که به دل انگیزم، قطره ای کو ، که به دریا ریزم

صخره ای کو که بدان آویزم، مثل این است که شب نمناک است

دیگران را هم غم هست به دل، غم من لیک غمی غمناک است

هر دم این بانگ برآرم از دل، وای این شب چقدر تاریک است

 

اندکی صبر سحر نزدیک است ....

 

به اینجای آلبوم که رسیدم ، نفسم تو سینه حبس شده بود، این را هم خوند برای همیشه و همیشه موندنی خودم، برای سایه بان خستگی هام :

دلواپسی هامو بگیر ازمن، غم هاتو ای آینه هاشا کن

قدری بخند و روشنی هارو تو چشم خیس من تماشا کن

تو سالها همزاد من بودی، تصویری از دیروز و امروزم

همت کن و یاریم کن، بگذار، تا مهربونی رو بیاموزم

آینه ای همسایه کاری کن، تا ساعتی پیش تو بنشینم

جز سایه سار مهربون تو، چیزی نه می خوامو نه می بینم

یک عمر دنباله چه می گشتم، در جاده های بی سرانجامی

یک عمر گشتم تا که فهمیدم، تو سایه بون خستگی هامی

 

حتی در جایی هم سفارشی برای دوستانی داشت، که این روزها منصب قدرت بر زبانشان چربیده، فربه شدن از روزگاری خوش، ضحاکانی که دو مار بر دوششان را هرگز نمی بینند ....

این بانگ ها از پیش و پس بانگ رحیل است و جرس

هر لحظه ای نفس و نفس سر می کشد در لامکان

زین شب های سرنگون، زین پرده های نیلگون

خلقی عجب آید برون، تا غیب ها گردد عیان

این چرخ دولابی تو را آمد گران خواهی تو را

فریاد ازین عمر سبک، زنهار از این خواب گران

ای دل سوی دلدار شو، ای یار سوی یار شو

ای پاسبان بیدار شو، خفته نشاید پاسبان

هر سوی شمع و مشعله، هر سوی بانگ و مشعره

امشب جهان حامله، زاید جهان جاودان

تو گل بدی و دل شدی، جاهل بودی عاقل شدی

وان کو کشیدت اینچنین، آنسو کشانت کهکشان

در کف ندارم سنگ من، با کس ندارم جنگ من

با کس نگیرم تنگ من، زیرا خوشم چون گلستان

پس خشم من زان سر بود، وز عالم دیگر بود

این سو جهان ، آن سو جهان بنشسته من بر آستان

 

در گوش جانم می رسد، تبل رحیل از آسمان

 

همچنان خواهم راند . . .

 

امروز هر چه گذشت بر من، خواند ... و چه خوب خواند منی را که گذشتم ...

+ نوشته شده در 5:4 قبل از ظهر توسط امین |


همه رویاهات تکیه کرده به شونه هات ، صدای نفس رویا هاتو از صدای قلبت واضح تر احساس می کنی ، تمام حواست به اینه که زمزمه ی هیچکدوم از نفس هاشو از دست ندی ....

کنارم هستی و اما دلم تنگ میشه هر لحظه

خودت می دونی عادت نیست فقط دوست داشتن محضه

هر از چند گاهی زیر چشمی نگاش می کنی، انگاری ایندفعه یه فاصله بین رسیدن نفساش به گوشت افتاده، بر می گردی و نگاه می کنی، انگار همه دنیارو بهت دادن، دست می کشی روی گونه های برف و باز صدای باد نفس هاش رو می شنوی ...

کنارم هستی و بازم بهونه هامو می گیرم

می گم وای چقدر سرده میام دستاتو می گیرم

تو دلت اسمشو زمزمه می کنی، بهش قول دادی ابر دلت نگیره، قول دادی وقتی داره تمام رویات با نفساش نوازشت می کنه، بغض بارونت نشکنه، رو تو بر می گردونی بیرونو نگاه می کنی، در و دیوار شهر همه نگاه می کنن، منتظرن بارون نگات بباره، انگار همه شهر از اشک تو می خوان سیراب بشن ...

یه وقت تنها نری جایی که از تنهایی می میرم

از اینجا تا دم در هم بری دلشوره می گیرم

دست رویاهاتو درست همون موقع که داره بغضت می ترکه محکم فشار می دی، نمی خوای بفهمی چقدر خوشحالی از اینکه رویات داره تو رو نوازش می ده، می خواد همه وجودت رعد و برق بزنه، بارون شه همه وجودت، چقدر خوشحالی از این بودن با هم ...

فقط تو فکر این عشقم تو فکر بودن با هم

محاله پیش من باشی برم سرگرم کاری شم

ولی می گیره بارون، می شکنه بغض ابرها درست وقتی یادت میوفته که چقدر رویات دوست داشتنیه، تمام آرزوهاتو توی این رویا خلاصه کردی، دیگه هیچی از هیجا نمی خوای، ولی باز یادت میوفته یه جاهایی قدر رویاتو ندونستی، بعضی وقتا رویاهای آدم خیلی با ارزش تر از اونی هستن که فکر می کنی، یا د این میوفتی که گاهی چی کم گذاشتی تا رویات بیشتر جون بگیره، یاد روزایی میوفتی که رویات یادش میره سرشو رو شونت بذاره، یا روزایی که تو یادت میره روی گونه های برف دست بکشی .... و می ترکه این بغض ....

می دونم که یه وقتایی دلت می گیره از کارم

روزایی که حواسم نیست بگم خیلی دوست دارم

جرینگ .... جرینگ .... جرینگ ...

روی شونه هات پر شده از شبنم، چقدر زیباست تمام این شبنم ها ، یهو حواست جمع میشه یه جا دیگه بارونی گرفته، تمام دلت می لرزه، همه وجودت به رعشه میوفته، نمی دونی چی کار کنی، دونه دونه شبنم هارو جمع می کنی، می خوای قیمتی ترین یادگاری های دنیارو داشته باشی ... دونه دونه شو جمع می کنی ...

تو هم مثل منی انگار از این دلتنگیا داری

تو هم از بس منو می خوای یه جورایی خود آزاری

قدم می زنی همه کوچه های شهرو به همه رویات به همه زندگیت به گذشتت به آینده پیش روت، دوست داری تا خود صبح تو خیابونا قدم بزنی، برای همه دیوارهای شهر بگی از رویات، شبنم هایی رو که جمع کردی به ابرهای آسمون نشون بدی، آسمون از این همه خوشبختی بهت حسادت کنه، آه بکشه ، اینقدر آه بکشه که باد آهش بخوره بهت، بعد آسمونو تحقیر کنی که نفس رویام قشنگ تر نوازشم می کنه، آسمون بغضش بگیره رو شروع کنه به گریه، کلاهت و بذاری روی سرت، دونه دونه های شبنمی رو که جمع کردی باز نگاه می کنی ....

کنارم هستی انگار همین نزدیکیاست دریا

مگه موهاتو وا کردی که موجش اومده اینجا

قشنگه ردپای عشق بیا بی چتر زیره برف

اگه حال منو داری می فهمی یعنی چی این حرف

 

+ نوشته شده در 3:16 قبل از ظهر توسط امین |


چشم هایم ارزانی تو ...

نگاهت را به من ببخش ...

***

همچو نیلوفر پیچ می خوریم ...

از این نزدیک تر نمی شود ...

آسمان را شکافتیم ...

عطر تو می گیرد نفسهایم ...

فریاد بوسه ها می رسد به گوش زمانه ...

این چنین شهر آشوب ...

تو نزدیک تر می شوی ...

دستانت پلی می شود از من به تو ...

از تو به من ...

ما را شیون می کند، این طوفان ...

یگانه می شویم ...

بیگانه با خویشتن ...

نفس هایمان را برای هم سرمشق می دهیم ...

می نویسیم هر روز ...

 

 

+ نوشته شده در 6:11 قبل از ظهر توسط امین |


چشم ها را باید شست، جور دیگر باید دید

وقتی که بهتر به اطرافت نگاه کنی ...

همش دنبال این نباشی که اگه عینکتو برداری دیگه هیچی نمی بینی ..

همه چی تارو مبهم بشه ...

پشت قاب عینکت همه نگاهتو پنهان کنی ...

شاید از چیزایی که باید می دیدی ، بی بهره بشی ..

تو فکر این باشی که اینجوری با عینک دنیا قشنگ تره ...

ولی تو همه این نگاه ها نبینی که تا حالا کور بودی

چیزیو نمی دیدی

آره اینبار جور دیگر باید دید ...

نه نیازی به چشم سر هست ، نه به عینک ...

کور بودن آدمو اینها تضمین می کنن ...

چشم ها را باید شست ...

درست پشت دریا شهری بود ...که نمی دیدیش ...

حالا که با چشم دل نگاه می کنی ...

تا حالا کور بودی و نمی دیدی ....

قایقی باید ساخت، باید انداخت به آب ...

باید  رفت به شهری پشت دریاها ..

آنجا که زیباست مهتابش ، دریاش ....

و آرامشی عجیب در آن دنیای آن سوی مرزها ....

قایق از تور تهی و دل از آرزوی مروارید ...

همچنان خواهم راند ...

همچنان خواهم راند ....

 

خداحافظ تنهایی ...


لیلی ببین امشب چه احساسی به تو دارم

چه آرومم کنار تو ، تو رو تنها نمی ذارم

لیلی چه رویایی ، چه دریایی ، چه مهتابی

خداحافظ تنهایی ، خداحافظ بی تابی

لیلی بذار امشب بمونم توی این رویا

عجب آرامشی داره کناره تو شب و دریا

لیلی بمون با من ، تو آغازی تو رویایی

لیلی برای من

مهتابی ، دریایی، آرومی ، زیبایی

 

http://www.upload.iran-forum.ir/uploads/1314747078.mp3


خواننده : فریدون آسرایی

لیریک و آهنگسازو اتود : محمد امین نصیری

تنظیم و میکس و مسترینگ : پاشا یثربی

+ نوشته شده در 3:43 بعد از ظهر توسط امین |


دهقان پیر با ناله می گفت : ارباب ! آخر درد من یکی دو تا نیست ،

با وجود اینهمه بدبختی نمی دانم دیگر خدا چرا با من لج کرده و چشم تنها دخترم را چپ آفریده است ؟!

ارباب با عصبانیت گفت :  بدبخت ! چندین ساله آزگار است که نان خانه من زهر مار شده است !

مگر کور بودی نمی دیدی که چشم دختر من هم چپ است ؟!

دهقان گفت : چرا ارباب می دانم ، خودم با چشمان خود دیدم ... اما ... چیزی که هست ...

دختر شما همه این خوشبختی ها را دو تا می بیند ، .... ولی دختر من همه این بد بختی ها را ...

+ نوشته شده در 3:22 قبل از ظهر توسط امین |


کرسیتین ، کریستین ، کریستین ....

فریاد هایش در در تمام دالان های اعماق زمین می پیچد ،او که موسیقی زندگی را آموخت ، او که آموزگار زندگی موسیقی روشنایی بود برای کریستین و خود موسیقی تاریکی را برای زندگی اش برگزیده بود، در خواب و رویا با کریستین همرا بود ، صدای خویش را به صدای کریستین پیشکش می کرد ، فرزند شیطانی که دنیا و انسان های آن به او هیچ رحمی نکرده بودند ....

دالان های سیاه زندگی او ، پرده های بی رنگ و آیینه هایی که همیشه او را از بارزه شیطانی اش دور نمی کرد ، صورت زیبای دیگران نغمه ای ناسور بود در برابر صورت دلخراشی که هماره با خود به دوش می کشید . تمام زندگی اش را در بالماسکه یک نفره خویش گذراند بی آنکه بداند ، بالماسکه انسان ها نیز هر روزه و همیشه است .

سرد و بی روح فقط به امید اینکه کریستین موسیقی زندگی را از وی بیاموزد، کریستین را شبان و روزان می آموخت و فقط خود را نیازمند محبتی که هرگز ندیده بود می دید ... از صورتک های انسان نما هیچ امیدی به محبت نداشت و نیاز خویش را در صدای کریستین می دید، به کریستین می آموخت که صدای او همدم تنهاییهایش شوند ، شاید بتواند از پیچ و خم آن آواها و نواها نغمه ای بگیرد که تمامی نت های غم زده موسیقی تاریک او را روشن کند .

و کریستین آن آموزنده موسیقی احساس و روشنی ، آن پردازنده دستانی که چشمانی در آرزوی او مانده بود، به ادراکی از تصورات پر پیچ و خمی که استاد در ذهن می پروراند نداشت.

نگاهش گاهی مملو از خشمی که از بد طینتی انسان ها بود و سرشار از التماسی که جرعه ای مهر و دوستی می طلبید ، آنچه که همگان از او دریغ می کردند، او یک نابغه بود  نابغه موسیقی و هنر ؛  اما این چیزی نبود که طینت وارونه انسان ها را به حسادت بر می انگیخت . تنفری که از دیدن صورت وی بود ، تمامی سیرت هنر را در هاله ای از ابهام و ترس فرو برده بود . چیزی که کریستین نیز خود را در دام آن دید و فرشته موسیقی را به شبحی از اپرا بدل ساخت ...

شبح اپرا آن فرشته موسیقی تمام عمر کریستین دیگر به هیچ دریچه ای از نور دسترس نداشت ،حال نوبت اجرای نمایش دون خوان بود ... بالماسکه نزدیک است ، نمایش صورتک های انسان نما ....

شبح اپرا در تاریکی های خویش ماند، موسیقی تاریکی را تمام کرد، موسیقی را تمام کرد .... کاش می گذاشتی من فرزند شیطان بمانم ، کاش می گذاشتی سختی و رنج های تمام روزان و شبان را به دریچه نوری در این تاریکی امید وار نسازم ...

 " دیگر خاطرات نمی خواهم ، اشک های بی صدا، چشم براهی نمی خواهم ....."

نمایش صورتک های انسان نما در قبرستان آرامش ابدی دیدنی بود، شبح اپرا ، که زمانی رویا بود حال به کابوسی مبدل شده و زبان کریستین را به نفرین وا داشته است.

رائول دست های کریستین را در دستان خویش می بیند ، و شبح اپرا هنوز به دنبال شنیدن صدایی که خود پرورانده بود ، صدایی که نوید بخش فراموش کردن روز های تلخ بود .

+ نوشته شده در 9:20 بعد از ظهر توسط امین |


قالیچه قرمز خانه که دور تا دور آن را گل بوته های آبی و سفید رنگ پر کرده است .... وسط قالیچه خورشیدی بزرگی طراحی شده است .... التماس شاخه های گل بوته ها و اسلیمی های آن برای رسیدن به گوشه های قالیچه و گنبدی های سر خورشیدی که دو سر آن را گره زده است که نکند، گل بوته ها خود را به گوشه های قالیچه برسانند ... که قالیچه از تاروپود در هم شکافته شود ...

رج های موازی اطراف قالیچه که همچون خطوط ممتدی که همیشه به هم می رسند ... دور تا دور قالیچه را پوشانده است ... بته جقه های بین این خطوط مانع به هم پیوستن خط های موازی می شوند ... مثل میله های مستحکمی بین این دو دیواره موازی قرار گرفته که نکند گل های روی این خطوط بر هم بوسه بزنند...

از حصار خورشیدی تا خطوط موازی گلستانی پیداست ... بسان بهشتی رنگارنگ می ماند ... گل ها و بوته ها به طرز عجیبی در هم می لولند ... و نگاه حسرت آمیز گل بوته های درون خورشیدی به گل بوته های گلستان فرش .... گویا این گل بوته ها با هم قهر کرده اند که هر کدام به سویی رو گردانند...

گوشه قالی بیکار ننشسته است ... از هر سو با شبکه هایی می خواهد خودش را به خورشیدی برساند .... و هراسی در دل گل بوته های گلستانک بیاندازد که نکند این شبکه ای ما را به قیمت رسیدن به آن خورشیدی بفروشد ... و هجوم همه جانبه گل بوته های گلستانک قالی به سمت شبکه های از گوشه بر آمده ... برای انتقام گل بوته هایی که از گلستانک به اسارت گرفته .... تا خود را به خورشیدی برساند ...

التماس گل بوته های گلستانک به گنبدی هایی که سر خورشیدی را گره کور زده اند .. که نگذارد خورشیدی دست به دست شبکه ها گذارد ... عیش گل بوته های گلستانک را خراب کند ...

گل بوته های میانی گلستانک بی خبر از همه جا به دور یکدیگر حلقه زده اند ... پایکوبی کنان بهار و سرمستی خودشان را جشن گرفته اند ...

در این جدال مادر روی قالی سبزی پاک می کند ...

پسرک ماشین های کوچکش را بین خطوط موازی فرش حرکت می دهد .... خطوطی که جاده ای پر از سرسبزی و شور برایش به ارمغان آورده است .. بی خبر از اینکه فقط به دور خود می چرخد ...

دختر کوچکشان عروسک های شمعی خویش را ردیف کرده است ... و مراسم خواستگاری مفصلی را برای عروسکش که به دم بخت رسیده است ترتیب داده ...

خواهر بزرگتر با نغمه های 4 فصل ویوالدی گوشه ی دیگری روی یکی از شبکه نشسته و به آرزو هایش می اندیشد ... و حال که به فصل بهار رسیده است ، دستان خویش را محکم روی شبکه ها گذاشته ، انگار او نیز دوست ندارد این شبکه ها به خورشیدی برسند ... دلش حال و هوای گلستانک را بیشتر دارد ...

پسر بزرگ خانواده ،سرگرم جمع کردن جزوات درسی اش برای امتحان اول هفته بعد ... و پر از سوالات مبهم که می خواهند آینده عجیبی را برای او رغم بزنند ...

و چند تکه روزنامه در گوشه ای دیگر و دستهای مردی که چهره اش پشت روزنامه ای که در دست دارد پنهان شده است ... و خبر پشت روزنامه که فرش های ایرانی گران بهاترین آثار دستی جهان شناخته شده اند ...

11 سال می گذرد ....

مادر هنوز سبزی پاک می کند ...

دختر بزرگ تر به آرزوهایش رسیده است ، و دیگر کسی نیست که گوشه شبکه را بگیرد ... گل بوته های گلستانک مایوس از اینکه این دوست همیشگیشان دیگر به کمک آنها نمی آید ..

پسرک که همیشه با ماشین های خودش  بین دو خط موازی به دور خود می چرخید .. اینبار نیز دو خط موازی او را به حصار کشیده است ... 11  عدد ماشین کوچکش در نگاه پیر مادر خود نمایی می کند ...

دختر کوچک سراغ خواستگارهای عروسکش را در شهری دیگر گرفته است ...گویا دامادی بهتر از او برای عروسکش نمی یابد ....

سوال های مبهمش گریبانش را گرفتند، یافتن پاسخ آن سوال ها قیمتی گزاف برای او داشت، حالا که برای خودش مردی شده بود ،به دنبال یافتن پاسخ آنها به مسافرتی طولانی رفته است ...

12 فرسنگ دورتر از خانه، 12 منزل دورتر از خانه  ...از لابه لای گل بوته های گلستانک صدایی می آمد که سعدی ما،  برای جان دادن به گلستان  12 سال به سفر میرود ...

چندین شماره روزنامه نخوانده شده .... و هنوز همان تیتر قبلی باز هم در راس اخبار است ...

مادر هنوز سبزی پاک می کند ...

دیگر قالی رنگ و رویی برایش نمانده ، گل بوته های گلستانک در انتظار سعدی خویش ، ولی غمناک از نبود یاور نبرد های خویش با شبکه های قالی ...

ماشین های تکان نخورده ای که به نظر می رسد ، تکه های قالی که زیر آنها بوده است هنوز روشن تر از باقی تکه های آن است ..

و عروسک کوچک در انتظار رسیدن خواستگاری که مسافرش برایش به ارمغان بیاورد ...

و چند تکه روزنامه خوانده نشده ...

مادر هنوز سبزی پاک می کند ...

 

 

+ نوشته شده در 1:14 قبل از ظهر توسط امین |


تنها صدایی که می شنوی ...

صدای ضجه های برگ درختی است وقتی که باد تازیانه های خشم خویش را بر برگ های نازک آن می کوبد ...

و صدای التماس برگ ها که از ریشه های درخت ملتمسانه طلب یاری می کنند،

و نعره های ریشه های درخت تنومندی که ؛ موریانه هایی تمام وجودشان را آماج هجمه خویش قرار داده اند ...

و در این کشمکش پسرکی که با دشنه ای روی تنه درخت می نویسد :

چو رقص سایه ها در روشنی شو ...

بپرداز، بپرهیز، گریز گیسوان بر بادها ریز ....

+ نوشته شده در 4:20 بعد از ظهر توسط امین |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

شاید های زندگی من ، آنقدر که باید ؛ شاید نیستند ...


صفحه نخست
پست الکترونيک



نوشته هاي پيشين

بهمن 1390

دی 1390
اسفند 1389


آرشيو موضوعي

دلنوشته
خاطرات
اشعار
دانشگاه
دانشکده


پيوندها

قلم آبی - دنیا ( دنیا بازیار)
رد پای تو ( زاهده جعفری)
دلنوشته های یه آدم خسته (امیر حسین رمضانی)
آدم فروش (متین افکار)
فال قهوه ای ( جواد سبط )
سرای ساده (سعید ایپچی لر)
در هراس فریاد ( مرتضی توزنده جانی )
کافه آنتیک (سارنگ مویدی)
سکوت (پرهام پورصفوی)
گمشده در خویشتن ( هادی کردسالاری)
کاغذ خط خطی (محمد رضا میررضوانی)
هر چه دارم از اوست ( محمد رضا سجادی)
بخاطر البرز (علیرضا ابوفاضلی)
نفرت (زینب کوند)
قالب هاي نايت اسکين


    تعداد بازديدها:

Design by : Night Skin